زاد راه غمم از جور تو خون جگرست * كار من برد ز دست آنكه « 1 » نگارى چو تو زاد
آفتابى تو و من سايه كجا در تو رسم * كار افتاده نگه كن كه چه دشوار افتاد
بىوصال تو مرا باد بدستست از عمر * كس چو من بىدل و بىحاصل و بىيار مباد
تا شكسته دل شوريده درويست حسن * آن دمش بود گشادى كه دم از ديده گشاد
و له
بتى كه گر بود از برگ لاله پيرهنش * بنفشهگون شود از نار برگ لاله تنش
ز شاه گل رخ خوبش خراج مىخواهد * از آن بنفشه گرفتست دامن سمنش
چو مه ز برقع و مهر از نقاب مىتابد * به زير سنبل سيراب برگ نسترنش
بسان شاهد گلبرگ صحبتش چون نيست * به خنده لب نگشادست غنچه دهنش
مرا چو نرگس مستش نهد به كف بر جام * ز بوسهء نقل دهن پسته شكر شكنش
نسيم صبح غبارى بياور از در او * كه كيميا [ ى ] بقا نام مىنهد حسنش
به يمن دولت سلطان كامكار امروز * بهار و باغ ندارد طراوت سخنش
* * * كتبه الفقير إلى اللّه الحسن الحسينىّ الآملىّ تذكرة لصاحبه متّعه اللّه بالعمر و الفضل « 2 » فى شعبان سنة اثنين « 3 » و ثمانين و سبعمائه .
هامش
( 1 ) آنك .
( 2 ) در اين موضع يك كلمه خوانده نمىشود .
( 3 ) اثنى .