چه خلل باشد اگر آينه صورت عفوت * گنه بنده مسكين خطاكار تو باشد
حسن انديشه به پايان نبرد راه حقيقت * نظر همّت و عقل تو به مقدار تو باشد
و له
تا من گل وصلت را پربار نمىبينم * در ديدهء غمديده جز خار نمىبينم
در دست غمت زارم بيچاره و بيمارم * غم مىخورم و خود را غمخوار نمىبينم
824 ره سوى تو مىجويم دردا كه نمىيابم * در كوى تو مىگردم ديّار نمىبينم
گر تيغ كشى بر من زنهار نمىخواهم * كأز خنجر خون ريزت آزار نمىبينم
گويند كه مهرويان چون يار تو بسيارند * من رو به يكى دارم بسيار نمىبينم
از هرچه خبر دارم جز دوست نمىدانم * در هرچه نظر دارم جز يار نمىبينم
در حلقه او باشم در بىادبى فاشم * با پير مغان يارم أغيار نمىبينم
با دين هوادارى در كعبه و بتخانه * تسبيح نمىيابم زنّار نمىبينم