فى الشّمع
پروانه بسوخت شمع به روى مويد * مىگويد و اكنون به چراغش جويد
شب بود و غريب و آب در خانه نبود * و آن شمع به آب ديدهاش مىشويد
* * *
زر خواسته [ اى ] اشك عوض مىدهمت * جانا چه كنم چو نقد عينم اين است
* * *
* 807 * سوزى كه قضا بر سر اين شمع نگاشت * اميد نداشت يك شب از شام به چاشت
با ديده گريان همه شب اين مىگفت * عمرم چو شبيست زنده مىبايد داشت
* * *
ناگه شب دوش لعبت نورانى * در گوش دلم گفت همى پنهانى
چندانكه نشستى ايستادم بر پاى * اكنون كه بخفتى نه مرا بنشانى
* * *
شمع أرچه به گريه جانگدازى مىكرد * گريه زده خنده [ اى ] مجازى مىكرد
آن شوخ سرش همى بريدند و هنوز * إستاده به دو زبان درازى مىكرد
فى غيره
با يار كزو كار تبه داشتهام * با ديدن رويش به گنه داشتهام
گفتم : كه دلم بازدهى گفتا : چه * من كى دل دوستان نگه داشتهام
* * *
من حاصل عمر دادم از دست و برفت * هم روز شباب رخت بربست و برفت