مىكشيد و سفره مىگشود و بعد از ساعتى سؤال حال او مىكرد ، اين بيچاره همين لحظه در زاويه تنگ [ و ] تاريك درآمده مع هذا بارى تعالى را از اين بنده مگر سلام دهيد و بگوييد « 1 » كه تو با وجود چندين هزار بنده مرا ياد كردى حسنو [ ى ] مسكين كه به غير از تو كسى ندارد تو را چگونه در اين حالت فراموش كند .
آن مرد نيم كز عدمم بيم آيد * آن نيمه مرا خوشتر ازين نيم آيد
جانيست مرا به « 2 » عاريت داده خدا * تسليم كنم چو وقت تسليم آيد
* 804 * عاشقى را يكى فسرده بديد * كو همى مرد و خوش همى خنديد
گفتش آخر به وقت جان دادن * چيست اين خنده و خوش استادن
گفت : خوبان چو پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين ميرند
* * *
پرسيدن شكستهدلان اهل فضل را * نقصان فضل نيست كمال سيادتست
نفس عيادت ار چه به صورت عيادتست * ليكن به نقطه [ اى ] ز عبادت زيادتست
* * *
گل را ديدم قباى سبز اندر بر * با جامه اطلس و دهانى پرزر
گريان كف پاى باغبان مىبوسيد * كاينك زر و جامه عمر يك روز دگر
نقل است كه سلطان مسعود الدّين اردبيلى شيخ اوحدّ الدين كرمانى را به سماع دعوت كرد و به جهت خاطر شيخ غلبه [ اى ] از صاحب جمالان حاضر گردانيد . شيخ را در سماع دستار از سر بيفتاد به اتّفاق به موافقت او سرها برهنه كردند شيخ را چون نظر بر آن صاحب جمالان افتاد كه سرها برهنه مىكردند اين رباعى بگفت :
805 اين خوش پسران كه در غمم مىدارند * پيوسته دو ديده پر غمم مىدارند
دانى كه چرا برهنه سر مىگردند * كشتند مرا و ماتمم مىدارند
هامش
( 1 ) بگوئيد .
( 2 ) به متصل نوشته مىشود .