* 809 * آخر ز گل رخت به خارى برسم * وز باده وصلت به خمارى برسم
در بحر غمت فكندهام كشتى صبر * باشد به لبى يا به كنارى برسم
* * * نقل است كه سمنون محبّ روزى در محبت سخن مىگفت ، مرغكى از هوا درآمد و بر سر او نشست ، پس در كنار او نشست پس بر زمين نشست پس چندان منقار بر زمين زد كه خون از منقار او روان شد پس بيفتاد و بمرد * * *
اگر خود بر درد پيشانى پيل * نه مردست آنكه « 1 » در وى مردمى نيست
بنى آدم سرشت از خاك دارد * اگر خاكى نباشد آدمى نيست
* * *
عيب بزرگ بركشيدن خود را * از جملگى خلق برگزيدن خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت * ديدن همه چيز را نديدن خود را
از كبر مدار هيچ در سر هوسى * كز كبر به جايى نرسيدست كسى
چون زلف بتان شكستگى عادت كن * تا صيد كنى هزار دل هر نفسى
فى التّواضع
810 گرت هواى بزرگيست خرد باش اوّل * نهال سرو در اوّل كشد قد و بالا
نخست مايه فرماندهى بود خدمت « 2 » * به « 3 » پايه پايه توانى شدن سوى بالا
هامش
( 1 ) آنكه به همين شكل نوشته شده است بر خلاف قبل كه ، آنك نوشته مىشد .
( 2 ) خدمة .
( 3 ) ب .