تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
محمود سر ز صحبت صاحب‌دلان مكش * مردان نصيب خويش ز صحبت گرفته‌اند عيب كسان مجو كه بزرگان خرده‌دان * اين شيوه را خلاف مروّت گرفته‌اند
* 800 *

حكايت « 1 » [ ذو النون مصرى ]

ذو النون مصرى رحمة اللّه [ عليه ] گويد : روزى در بيمارستان رفتم ديوانه [ اى ] را ديدم غلىّ بر گردن و سلسله [ اى ] در دست و بندى بر پاى ، مرا گفتند : از وى دور باش كه ديوانه [ اى ] صعب است بناگاه تو را هلاك كند ، بأيستادم و نظاره او مىكردم مرا گفت : يا ذا النّون ! أما رضى ربّك أن أفسد قلبى بحبّه حتّى غلّنى بغلّه و قيّدنى بقيده ، يا ذا [ ا ] لنون ! قل لربّك و بحبيبك لو قطعتنى إربا إربا ما ازددت لك إلّا حبّا حبّا . فقلت : يا سيّدى ! النّاس يقولون : إنّك مجنون . فقال : إنّى مجنون عن معصيته ، غير مجنون عن محبّته ، يا ذا [ ا ] لنّون ، دست بردار كه دعايى خواهم كرد و آمينى بگو ، فرفع يده و قال : يا إلهى ! إن كنت صادقا فى محبّتك فاقبضنى فإنّه لا صبر لى على فراقك ، فقلت : آمين ! فخرّ مغشيّا عليه فحرّكته فإذا هو ميّت .

حكايت « 2 » شهريارى پيرزنى در جوار خانه داشت

نژندى ، مستمندى ، گدايى ، بىنوايى به روز سپند بسوختى ، شاه را شگفت مىآمد . دينار زر به خادمى داد كه اين را پيش زن بر و حال سپند سوختن بپرس ، خادم آورد و سوال كرد ، گفت : هرچيز كه در جهان هست او را چشم زخم در حساب باشد ، اين سپند از بهر آن مىسوختم تا گدايى مرا چشم نرسد عاقبت هم چشمش رسيد زرم بدادى * 801 * و گداييم بستدى .
هامش
( 1 ) حكاية . ( 2 ) حكاية .