دست داد و از مقرّبان آن حضرت « 1 » گشت . آن جوان گفت : كه قصد كردم به حج روم با قافله و نيّت كردم كه از هيچكس چيزى نطلبم و بدان راضى شوم و كفايت كنم كه حق سبحانه و تعالى عالم است به حال من پس گفت كه چند روز چنان بود در راه كه خداى تعالى آب و زاد در وقت حاجت به من مىرسانيد بىطلب بعد از آن ، آن در بسته شد و در وقت حاجت از مأكول و مشروب هيچچيز بر من نمىگشود .
784 پس گرسنه شدم و تشنگى نيز اثر كرد تا به حدّى كه بىطاقت شدم و از غايت ضعف از رفتن باز ماندم و اندكاندك از قافله بازپس مىماندم تا قافله برفت بعد از آن با نفس خود گفتم : كه اين صبر كردن و نخواستن ألقا [ ء ] نفس است در تهلكه و حق تعالى از آن منع فرموده كه
وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ
« 2 » و اين خواستن إضطراريست پس بخواهم بعد از آنكه « 3 » قصد خواستن كردم از باطن من انكارى از آن خواستن برخاست و گفتم عزيمتى و عقدى كه با خداى تعالى بسته [ ا ] ى نقض آن مكن و آسان گشت بر من مردن و چيزى نخواستن و عزيمت را نقض نكردن پس قصد درختى كردم و در سايه آن نشستم و سر بنهادم و مرگ بر خود آسان كردم و قافله روانه گشت در چنان حالتى ديدم كه ناگاه جوانى بر من آمد شمشيرى حمايل كرده و مرا بجنبانيد .
785 پس برخاستم ديدم كه در دست او ظرفى پر از آب بود مرا گفت : بيا شام من باز خوردم بعد از آن طعامى پيش آورد و مرا گفت بخور چون بخوردم مرا گفت : قافله را مىخواهى گفتم : من كجا باز قافله پيوندم و حال آنكه « 4 » ايشان گذشتند و بعد مسافتى ميان ما بازديد شد مرا گفت : برخيز برخاستم و دست من بگرفت و چند گامى برفت بعد از آن مرا گفت : بنشين كه قافله از عقب تو خواهد رسيد من ساعتى توقف كردم ناگاه نگاه كردم و قافله از عقب من مىرسيد شيخ شهاب الدّين قدّس اللّه سرّه فرمود كه اين نشان و
هامش
( 1 ) حضرة .
( 2 ) قرآن كريم سوره بقره ( 2 ) آيه 195 .
( 3 ) آنك .
( 4 ) آنك .