نقلست كه به سمع خليفه رسانيدند كه مادر تو اموال خطير صرف درويشان مىكند او را غيرت آمد و حكم فرمود كه من بعد هر درويشى كه به نزد مادر من آيد او را به قتل آورند چون اين سخن به سمع مادرش رسيد استغاثت به فرزند كرد كه اجازت ده تا يك بار ديگر دعوتى سازم و وداع درويشان بكنم اجازت فرمود و دعوتى پادشاهانه بكرد در وقت بيرون رفتن از درويشان نشانه [ اى ] طلبيد هريكى چيزى بدادند از مسواك و شانه و غيره آنچه « 1 » داشتند در آخر درويشى بيرون مىرفت استدعا [ ى ] نشانه [ اى ] از وى كرد طاقيه [ اى ] چركين « 2 » در سر داشت آن را بداد چون خليفه به خدمت ما در آمد چيزى چند عجب ديد از رگوپار [ ه ] ها « 3 » و تسبيح و شانه و مسواك كه نزد مادرش نهاده بود سؤال كرد كه اين تحفها چيست ؟ فرمود كه يادگار درويشان است بعد از آن آتشى بطلبيد * 791 * و در حضور فرزند در آنها زد مجموع بسوخت چون به كلاه رسيد وسخ آن مىسوخت تا نظيف و پاكيزه از ميان آتش بيرون آمد بعد از آن با فرزند گفت : كه من اين طايفه را براى صاحب اين كلاه خدمت مىكنم اگرچه معرفت وى ندارم چون خليفه اين كرامت مشاهده فرمود بعد از آن معتقد درويشان گشت و منع ايشان از صحبت مادر نكرد تا معلوم كنى كه هرچند متشبّهان به اين طايفه بسيارند « 4 » و مردم بدان واسطه بد اعتقاد در شأن درويشان گشتهاند اما اگر نقدى هست هم با ايشانست چنانچه « 5 » شيخ سعدى عليه الرّحمة گفته :
مگو در نفس درويشان هنر نيست * كه گر مرديست هم ز ايشان بدر نيست
« 6 » الّلهمّ لا تخيّبنا من بركاتهم و احشرنا فى زمرتهم ، آمين .
هامش
( 1 ) آنج .
( 2 ) جركن .
( 3 ) ركوبارها .
( 4 ) بسياراند .
( 5 ) چناج .
( 6 ) كليات سعدى نسخهء مصحح فروغى ص 809 .