حال آن كسى است كه معاملهء وى با خداى تعالى به صدق و راستى باشد و اللّه أعلم
حكايت منقول است از شيخ محمد جريرى
و او از أجلّه شيوخ بغداد بود و قائم مقام سيّد الطّايفه شيخ جنيد بغدادى بود * 786 * رحمة اللّه عليهما فرمود كه چون مرا به جاى شيخ جنيد نصب كردند ناگاه شاهبازى ديدم كه از در درآمد چهل سالست كه طالب دولتى چنانم و نمىيابم گفتند : چگونه بود ؟ فرمود : كه در آن روز كه مرا به جاى شيخ نشاندند شبانه خليفه دعوتى فرموده بود و استدعا [ ى ] حضور كرده نماز عصرى ديدم كه شخصى از در درآمد سر و پاى برهنه گردآلوده برفت و طهارتى كرد و بيامد و دوگانه [ اى ] بگزارد و مراقب شد و با كس سخن نگفت من خادم را گفتم : با اين درويش بگوى كه ما امشب به دعوت « 1 » خليفه مىرويم اگر او را نيز رغبت باشد موافقت نمايد . خادم صورت باز گفت ، درويش در جواب گفت : من پرواى خليفه و دعوت وى ندارم اگر از براى من پاره [ اى ] عصيده بسازى نيكو باشد خادم التفات به سخن وى ننمود و گفت اين شخص مگر نو * 787 * در درويشى « 2 » آمده است موافقت نمىنمايد و تمنّا نيز مىنمايد بارى درويش برهم آن حالت مىبود تا نماز خفتن با ما بگزارد و همچنان مراقب گشت و ما به دعوت « 3 » خليفه رفتيم چون مراجعت نموديم هنوز از شب بعضى مانده بود گفتم : استراحت بايد كرد تا در وقت نماز بامداد خواب مزاحم نشود چون چشمم در خواب رفت ديدم كه صحرايى « 4 » بودى عظيم با فسحت و جمعى انبوه در آنجا مجتمع و از روى هريكى از ايشان نورى مىدرخشيد بسان نور ستارگان و در ميان ايشان شخصى بود كه نور روى وى بسان نور ماه شب چهارده بود . من سؤال كردم كه اينان چه طايفهاند و اين شخص كه نور روى وى بر همه فائق « 5 » و غالب است چه نام دارد قايلى گفت : كه مجتمع صد و بيست و
هامش
( 1 ) دعوة .
( 2 ) دويشى .
( 3 ) دعوة .
( 4 ) صحرائى .
( 5 ) فايق .