چندت كنم حكايت ، شرح اين قدر كفايت * باقى نمىتوان گفت إلّا به روزگاران « 1 »
و له أيضا : [ خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان . . . ]
خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان * كاين « 2 » شب دراز باشد بر چشم پاسبانان « 3 »
شكّرفروش مصرى حال مگس چه داند * اين دست شوق بر سر ، و او آستينفشانان « 4 »
شايد كه آستينت ، بر سر زنند سعدى * تا چون مگس نگردى گرد شكردهانان « 5 »
أفضل الشّعراء أنورى فرمايد
خيز و در ده شراب گلگون را * شادى اندرون و بيرون « 6 » را
آنچنان مست كن ز باده مرا * كه ندانم ز كوه هامون را
تا ز بهر شكست لشكر غم * به سر خم برم شبيخون را
و له : [ چو شام شد به شبستان شتاب بايد كرد . . . ]
380 چو شام شد به شبستان شتاب بايد كرد * ز ماه نو طلب آفتاب بايد كرد
لباس ازرق صوفى كه عين زراقست * به خون چشم صراحى خضاب بايد كرد
هامش
( 1 ) ر . ك غزليات سعدى از روى نسخه مرحوم فروغى ص 327 با اختلاف .
( 2 ) كين .
( 3 ) بيت اوّل غزل ص 331 از روى نسخه مرحوم فروغى .
( 4 ) بيت 11 غزل ص 331 از روى نسخه فروغى .
( 5 ) بيت 12 غزل ص 331 از روى نسخه فروغى .
( 6 ) بيراون .