بس مبارك بود همايى « 1 » چو من * كه در اين دولت آشيان باشد
مادح خاندانت آن بهتر * كه بهين آن خاندان باشد
من دعا مىكنم اجابت را * با دعاى من اقتران باشد
تا كه اين آفتاب عالمتاب * طالع ازواج آسمان باشد
آنچنان باد كآفتاب ظفر * با سعود تو هم قرآن باشد
باد حكم تو در جهان جارى * تا جهانست و تا جهان باشد
أملح الشّعراء مصلح الدّين سعدى فرمايد
بگذار تا بگريم چون ابر در بِهَاران * كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران
هركو شراب فرقت روزى چشيده باشد * داند كه تلخ باشد قطع اميدواران
* 379 * با ساروان بگوييد احوال درد چشمم * تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت * گريان چو در قيامت چشم گناهكاران
اى شمع « 2 » شبنشينان جانم به طاقت آمد * از بسكه دير ماندى چون شام روزهداران
چندانكه برشمردم از حال دردمندى * اندوه دل نگفتم إلّا يك از هزاران
سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل * بيرون نمىتوان كرد إلّا به روزگاران
هامش
( 1 ) ى .
( 2 ) كلمه شمع ، شيخ هم خوانده مىشود .