مفرّح جگر خسته و دواى خمار * ز لعل ساقى و جام شراب بايد كرد
لمولانا كمال الدّين اصفهانى
چو گل مىشكفتم به هنگام دى * به يك جرعه مى در زمان شباب
كنون خود نمىيابم از مى فرح * اگر چند ازو مست باشم خراب
يقين شد مرا از طريق خواص * طرب در شبابست نى در شراب
سلطان الشّعراء أنورى
نافهء آهو شدست ناف زمين از صبا * عقد دو پيكر شدست پيكر باغ از هوا
طلق رواست آب بىعمل امتحان * سيم خلاصى است خاك بىاثر كيميا
دوش نسيم سحر بر در دل حلقه زد * گفتم كاين « 1 » كيست گفت قاصديم آشنا
بوى سر زلف يار سوى دلم هديه داد * چون نفخات ربيع « 2 » در حركات صبا
و له : [ چو غنچه وقت سحر حلّهپوش مىآيد . . . ]
چو غنچه وقت سحر حلّهپوش مىآيد * نواى بلبل مستم به گوش مىآيد
گل از كرشمه مگر سرخروى « 3 » مىگردد * كه پيوسته قبا سبزپوش مىآيد
* 381 * به وقت صبح ز باد بهار پندارى * كه بوى طبلهء عنبرفروش مىآيد « 4 »
أفصح الشّعراء أوحدى راست فى صفة ليل « 5 »
چو مشكى جعد شب را شانه كردند « 6 » * چراغ روز را پروانه كردند « 7 »
هامش
( 1 ) كين .
( 2 ) اين كلمه ظاهرا ربيع خوانده مىشود .
( 3 ) رومى .
( 4 ) ابيات فوق در ديوان انورى چاپ سعيد نفيسى وجود ندارد .
( 5 ) كذا ، « الليل » بهتر است .
( 6 ) كردنند .
( 7 ) كردنند .