آفتابى « 1 » نه كافتاب مدام * پى اسبت بِهِ سر دوان باشد
آسمانى نه كآسمانى به مثل * در ركاب تو همعنان باشد « 2 »
نه خدايى وليك همچو خداى * ذات پاك تو غيبدان باشد
نرسد بر سر سرير تو وهم * اگرش سدره نردبان باشد
نكند درك احتشام تو فكر * وگرش عقل ترجمان باشد
منتها [ ى ] مقاصد آمال * با ولاى تو توأمان باشد
وصله [ ى ] آستين حدت تو * وافى آخر الزّمان باشد
تا تو اندر امان حق باشى * عالم از فتنه « 3 » در امان باشد
* 376 * هم در خرّمى گشاده شود * هم دل خلق شادمان باشد
باز با كبك همنفس گردد * گرگ بر بره مهربان باشد
نكند باد پاره جامهء گل * نه ز سنگ آب را فغان باشد
از جهان در زمين معدلتت * زور بر خانهء گمان « 4 » باشد
آنكه در دور تو پريشانست * طرّه زلف دلبران باشد
شايد أر در زمان معدلتت * پنبه را شعله پاسبان باشد
زيبد أر در جوار غضبت * ماه را كسوت كتان باشد
دل و دستت به بحر و كان نسبت * نكند هركه خردهدان باشد
با دل و دست راد فيّاضت * خود كجا قدر اين و آن باشد
در دلت صد هزار بحر بود * در كفت صد هزار كان باشد
دايم از رشك عقد دستارت * بر سر مهر طيلسان باشد
هركه او بسته [ ى ] هواى تو نيست * دل او خسته [ ى ] هوان باشد
هامش
( 1 ) آبدون مد .
( 2 ) در اين موضع جوهرريختگى دارد .
( 3 ) فته .
( 4 ) كمان هم خوانده مىشود .