وز نعل مركب تو كه خلخال نصرتست * در گوش آسمان به شرف گوشوار باد « 1 »
مرتضى ممالك اسلام أمير عضد مطهّر راست
راى و روى أر چو عقل و جان باشد * راى و روى خدايگان باشد
سايه حق بود اينكه به حق * عدل او داور زمان باشد
شيخ أويس آنكه ملك و ملت را * نام او نامه [ ى ] أمان باشد
آنكه ذات مطهّرش ز شرف * جوهر كان كن فكان باشد
و آنكه راى منوّرش ز خرد * ياور جان انس و جان باشد
دانم از زوردست معدلتش * بازوى ظلم ناتوان باشد
چتر او آن سپر گشت كه مهر * زير ظلّ ظليل آن باشد
رايش آن مهر شد كه شمع سپهر * بر سر شعلهاش دخان باشد
گردن سركشان دهر او را * بستهء طوق إمتنان باشد
سر گردنكشان عصر او را * خستهء تيغ امتحان باشد
اى كه در ملك جاهت از حشمت * شير گردون سگ شبان باشد
* 375 * و [ ا ] ى كه بر قصر قدرت از رفعت * آسمان خاك آستان باشد
تويى « 2 » آن كس كه عدل شامل تو * در تن مملكت روان باشد
تويى آن كس كه خاك درگه تو * بر رخ مملكت نشان باشد
گرچه حكم قضا بود قاطع * هرچه راى تو خواهد آن باشد
ورچه دفع قدر بود مشكل * گر تو خواهى به يك زمان باشد
ابر دست تو چون گهر بارد * قطره ، درياى بيكران « 3 » باشد
باد خلق تو چون گل افشاند * خاك را بوى گلستان باشد
هامش
( 1 ) ر . ك ديوان ظهير فاريابى به اهتمام حاج شيخ احمد شيرازى چاپ دوم ص 105 .
( 2 ) توئى .
( 3 ) پى .