مراد خسرو از شيرين كنارى بود و آغوشى * محبت كار فرهادست و كوه بيستون سفتن
* * *
* 163 * مگذار هوا [ ى ] دل و آب ديدهام را * ضايع كه تو پروردهء اين آب و هوايى
* * *
مرا وصال تو همچون كمان كشيد در خود * دگر بدست فراق تو چو تير او را فكند
* * *
مرا هر زخم شمشيرت نشان دولتى باشد * ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تيزم
* * *
من بيمار مىميرم ز درد آنكه « 1 » يك ساعت * نظر بر حال بيماران ندارد چشم بيمارت
حرف النّون
* * *
نشان طاق ابروى ترا پيوسته مىپرسم * خيال سرو بالا [ ى ] ترا همواره مىبينم
* * *
نظرى بر صف مستان فكن از گوشهء چشم * تا بدانى كه بهر گوشه چه جانبازانند
هامش
( 1 ) آنك .