* 153 * خيالت أر كند از ما كناره معذورست * كه خون گرفت سراسر ز ديده منزل ما
* * *
خواهم چو كمان ، باز جفا [ ى ] تو كشيدن * تا هست مرا در تن بىزور رگ و پى
* * *
خاتم لعل ترا در دست زلفت ديد دل * گفت از اين كژ باز نتوان بردن آن انگشترى
* * *
خون دل پياله در گردن صراحيست * كاو سر فرونياورد با او چرا فروكرد
* * *
خال عنبروش تو غاليهبويست مدام * حاجتى نيست كه تو غاليه بر رخ سايى
* * *
خيال زلف و راحت روز و شبت برابر ماست * كجاست نقش دهانت كه هيچ پيدا نيست
* * *
خنك آن دم كه ببوى سر زلف تو مرا * بفداى قدم باد صبا بايد رفت
* * *
خيال عارضت آبست از آن در ديده مىگردد * درخت قامتت سرو است از آن در برنمىآيد