حرف الدّال
در نامه چو من شرح فراق تو نويسم * خون گريد و فرياد كند خامه ز دستم
* * *
در فراقت مىنويسم نامه [ ا ] ى و از دست من * خامه خون مىگريد و خط خاك بر سر مىكند
* * *
دل پريشانست در زلفت نمىدانم كنون * دل پريشانست از او يا او پريشان از دلست
* * *
دست هجرانت مرا در سينه خار غم نشاند * تا از اين خار غمم ديگرچه گل خواهد شكفت
* * *
دامن دولت جاويد و گريبان اميد * حيف باشد كه بگيرند و دگر بگذراند
* * *
در هر شكن ز زلفت آويختست صد دل * از بادهايست آخر باماش سرگرانى
* * *
* 154 * دامن از من مكش اى سرو كه چون آب * بوسه [ ا ] ى بر قدمت مىدهم و مىگردم
* * *