دامن مكش از دست من اى دوست بينديش * زان روز كه دست من و دامان تو باشد « 1 »
حرف الذّال
ذره [ ا ] ى در همه اجزا [ ى ] من مسكين نيست * كه نه آن ذرّه معلّق به هواى تو بود
* * *
ذرّات كون رقص كنانند اى صبا * اين بوى جان ز كوى كه آوردهاى بگو
* * *
ذره [ ا ] ى در دل تو مهر و وفا نيست چرا * با منت يك نظر از بهر خدا نيست چرا
* * *
ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى * دردم بسر برآمد زين آتش نهانى
* * *
ذكرت از ياد محمّد نرود تا مردن * كه مبادا كه در آن دم ز تو غافل برود
* * *
ذليل باد كه ما را ز يار دور افكند * كه صبح ذلّت ازين صعبتر نمىباشد
* * *
ذوق « 2 » سرمستى ز مستان پرس كايشان سالها * از خيال چشم مست يار مستى كردهاند
* * *
هامش
( 1 ) چهار مصرع دو بيت بالا عمودى برهم قرار گرفتهاند .
( 2 ) اين كلمه محو شده است و در اين موضع ذوق صحيح است .