ز خون سواران همه خاك و سنگ * برآورد گشته « 1 » چو پشت پلنگ
به تركش درون هيچ « 2 » تيرى نماند * كه راز دل هردوان را نخواند
چو تركش تهى شد كمان را ز كين * بينداختند « 3 » هردوان « 4 » بر زمين
فروماند بازوى هردو ز كار * همان نوجوان و همان شهريار
ز پيكان همان « 5 » جوشن و خود چاك * روان پر ز درد و دهان پر ز خاك
جهاندار دستان و رستم به هم * چو ديدند پيكار شير دژم
همى خواند هريك « 6 » بر او آفرين * كه آباد بادا به برزو زمين !
چو كيخسرو آن رزم ايشان بديد * ز « 7 » كينه خروشى ز دل بركشيد
بناليد در پيش ديّان « 8 » پاك * از آن خيرهسر مرد بر روى خاك
تو دانى كه آن « 9 » مرد بيدادگر * ز بهر فزونىست بسته كمر
به داد جهاندار خرسند نيست * دلش را ز كين از در پند « 10 » نيست
ز بهر فزونى و از رنج آز * هميشه گرفتار درد و نياز
سياوخش از بهر بيشى بكشت * به يك بار شد با زمانه درشت
ز كردار بد گر بپيچد رواست * كه از آز اندر دم اژدهاست
وز آن پس چو برزوى و افراسياب * بديشان « 11 » نماند اندرون هيچ تاب
ستادند از دور بر دشت جنگ * فروماند از كارشان هردو چنگ
ز نيروى ايشان فروماند دست « 12 » * سر نامداران چو آشفته مست « 13 »
هامش
( 1 ) . ن : گه شد .
( 2 ) . ن ، س : ايچ .
( 3 ) . ن ، س : بينداخته .
( 4 ) . ك : بينداخت آن هردو را ؛ پ : فكندند هردو به روى زمين ( متن اصلاح قياسى است ) .
( 5 ) . ن : شده .
( 6 ) . ك : دو .
( 7 ) . ن ، س : به .
( 8 ) . ن ، س : ايزدان .
( 9 ) . ن ، س : اين .
( 10 ) . ك : دادار دربند .
( 11 ) . ك : به دلشان .
( 12 ) . ن ، س : اسب .
( 13 ) . ن ، س : آذرگشسب .