ببستش به خم كمند اندرون * بباريد بدگوهر از ديده خون
بناليد [ و ] از درد دل ناله كرد * ز ديده همى رخ پر از ژاله كرد
به رخش اندر آمد سپهبد دوان * همى تاخت بر دشت روشنروان
چو آمد به نزديك دستان سام * سپهدار برزوى فرخندهنام
بيامد به نزديك رستم فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز
ز دست جهانپهلوان بستدش * ز كينه همى بر زمين برزدش
كه پهلو و پشتش به هم در « 1 » شكست * سر كينهور گشت با « 2 » خاك پست
وز آنجا بياورد او را به راه * بدان تا ببيند دورويه سپاه
برآورد برزوى شمشير تيز * تن پيلسم كرد پس ريزريز
ز شادى زواره فرامرز و زال * به گردنده گردون برآورد يال
همه نامداران ايرانيان * ببستند بر جنگ جستن ميان
چنين گفت هريك كه افراسياب * نمانيم تا بيند آن سوى « 3 » آب
جهاندار دستان بر آن « 4 » روى خاك * بماليد رخ پيش ديّان « 5 » پاك
همى گفت كاى كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان
تو كردى مرا شاد و روشنروان * تو دادى به من بازپور جوان
به گيتى نگه دارش « 6 » از بدكنش * مبادا كه يابد ز كس سرزنش
به هر كار پشت و پناهش تو باش « 7 » * نگهدار اورنگ و گاهش تو باش « 8 »
چو افراسياب دلير آن « 9 » بديد * بزد دست و گرز گران بركشيد
به پيران چنين گفت جنگ آوريد * همه راه و رسم پلنگ آوريد
هامش
( 1 ) . س : بر .
( 2 ) . ن : بر ؛ س : در .
( 3 ) . س : اين دشت .
( 4 ) . س : بدان .
( 5 ) . ن ، س : ايزدان .
( 6 ) . س : نگهدار .
( 7 ) . ن : تويى ؛ س : تو باد .
( 8 ) . ن : تويى ؛ س : تو باد .
( 9 ) . ن : از دليران .