به دستان بگفت آنكه برزو ز اسب « 1 » * درافتاد وز تير شيده بخست
سپهبد چو دريا ز كين بردميد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
فرامرز را گفت كاى نامدار * چه دارى سپه را برآراى كار
چو آگاه شد رستم نامور * بجوشيد بر جاى پيروزگر « 2 »
كه برزو ندارد به سر هيچ هوش * نگفتم « 3 » مر او را به ره بر « 4 » خموش
به دستان چنين گفت كاى پهلوان * از ايدر برو شاد و روشنروان
به جوشن بپوشان تن نامور * مگر كز تو گردد رها تيز « 5 » سر
ز شمشيرزن لشكرى برگزين * همه از در جنگ و مردان كين
نبايد كه او را به چنگ آورند * برآورده نامش به ننگ آورند
به پيكار با او كنون يار باش * تنت را ز دشمن نگهدار باش
بيامد فرامرز و زال و سپاه * به نزديك آن نامور كينهخواه
بر آن بود دستان كه او كشته شد * همان « 6 » خاك با خونش آغشته شد
همه « 7 » گفت زار اى دلير و جوان * كه چون تو نيارد سپهر روان
چو « 8 » ديدش پياده بر آن دشت جنگ * خروشان و جوشان چو شير و پلنگ
به هر سو همى رفت چون باد تيز * همى جست با جنگجويان ستيز
به پيكان و شمشير و گرز گران * زمين كرده « 9 » دريا كران تا كران
ز تركان بر آن دشت گردى نماند * كه منشور شمشير او را نخواند « 10 »
به سيرى رسيده ز جان سربهسر * چنين گفت پس شيدهء نامور
كه چونين « 11 » دلاور ز ايرانيان * نبندد « 12 » به مردى كمر بر « 13 » ميان
هامش
( 1 ) . ك : ببست .
( 2 ) . ن ، س : فيروزگر .
( 3 ) . ن ، س : بگفتم .
( 4 ) . س : برزو .
( 5 ) . ك : پير ؛ س : تير ؛ ن ، م : شير ؛ متن : پ .
( 6 ) . ن : همى ؛ س : همه .
( 7 ) . ن ، س : همى .
( 8 ) . مصحح : كه .
( 9 ) . ك : كرد .
( 10 ) . ك : بخواند .
( 11 ) . ك : جويى .
( 12 ) . ن : ببند .
( 13 ) . ن : از .