نگه كرد و ديد اندر آن ساده « 1 » دشت * كه چشمش ز ديدار او « 2 » خيره گشت
نشان پى اسب ايرانيان * بدان جايگه ديد شير ژيان
چنين گفت با خود كه اين گرد « 3 » چيست * چنين خيمه و جايگه آن كيست
فروماند بر جاى و انديشه كرد * ز كردار اين گنبد لاجورد
همان اسب بيژن خروشيد سخت * بدانست بيژن كه برخاست بخت
همآواز اسب فرامرز شير * بدانست خود پهلوان دلير
به آواز گفت اى گو پهلوان * نگهدار خود را ازين بدگمان
كه بستهست گردان به افسون و رنگ * به گردن در ايشان « 4 » همى پالهنگ
نبايد كه چون ما برين دشت كين * شوى بسته اى پهلوان زمين
فرامرز بشنيد آواز اوى * بر او آشكارا شد آن راز اوى
عنان را از آن جاى برتافت زود * برانگيخت باره به كردار دود
كرانه گرفتش از آن جايگاه * همى كرد هر سوى در ره نگاه
فرامرز چون يك زمان بنگريد * يكى ديد كآمد بر آن سو « 5 » پديد
سوارى به كردار شير ژيان * به آهن درون كرده تن را نهان
به بالا چو كوه و به چهره چو خون * دو بازو بكردار ران هيون
فرامرز رستم چو او را بديد * سراپاى آن ترك را بنگريد « 6 »
پرانديشه شد زان « 7 » گو نامور * بدانست « 8 » نيرنگ آن چارهگر
به دل گفت تا من ببستم كمر * نديدم چنين ترك پرخاشخر
به توران و ايران چنو « 9 » مرد نيست * به مردى مر او را هماورد نيست
هامش
( 1 ) . ن ، س ، پ : يكى گرد ( س : خيمه ) ديد اندر آن تيره ؛ متن : ك ، م .
( 2 ) . ن ، س : آن ؛ متن : ك ، پ ، م .
( 3 ) . در « س » جاى اين كلمه سفيد است .
( 4 ) . ن ، س ، پ : درونشان ؛ متن : ك ، م .
( 5 ) . ن ، س : ز بالا يكى ديد كامد .
( 6 ) . ن : ترك چنان سزيد ( ! ) ؛ س : ز كينه گوى نامور بردميد .
( 7 ) . ن : آن ؛ س : زو .
( 8 ) . ن : ندانست .
( 9 ) . س : چنين .