به دو گفت رستم كه اى پهلوان * سر نامداران و پشت گوان
چه گويم ز كردار ايرانيان * به پرخاش بسته هميشه ميان
كه طوس سپهبد بدين « 1 » انجمن * سخن گفت از مردى خويشتن
برآشفت و گودرز را سرد گفت * سر انجمن « 2 » ناجوانمرد گفت
ز كينه به شمشير يازيد « 3 » دست * درآمد « 4 » از آن پس ز « 5 » جاى نشست
همه داستان پيش دستان بگفت * همى آب ديده به مژگان برفت
بپرسيد زال از فرامرز « 6 » شير * برآشفت با پهلوان دلير
به رستم چنين گفت كاى بى « 7 » خرد * ز تو اينچنين « 8 » راى كى « 9 » درخورد
فرامرز را گر بد آيد به روى * چه گويى به گردان پرخاشجوى
ندانى مگر طوس و گودرز و گيو * همان بيژن گيو و گستهم نيو
ز درد تو دلشان نباشد تهى « 10 » * و گر تاج زرشان به سر بر نهى
به كينه همى تيز و ديوانهاند * نژاد تو را نيز بيگانهاند
برو بر يكى پيشدستى كند * بهانه پس آنگاه مستى كند
بگفت اين و از « 11 » جايگه بردميد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
بياريد گفتاكنون جوشنم * كه بيم است تا دل ز تن « 12 » بركنم
بپوشيد جوشن چو شير ژيان * ببست از پى راه رفتن ميان
نشست از بر بارهء تيز گام * تو گفتى مگر زنده شده باز سام
هامش
( 1 ) . ن : برين .
( 2 ) . س : همه انجمن ؛ ن : مرا و ترا .
( 3 ) . ن : خنجر بيازيد .
( 4 ) . ن ، س : برآمد .
( 5 ) . ن ، س : به .
( 6 ) . ك : سرافراز ؛ متن : س ؛ ن :به رستم بگفتش فرامرز كوى * كجا رفت آن شيردل نيكخوى
چنين گفت رستم كه او نيز رفت * ز گفتار او درد در دل گرفت( 7 ) . ن : پر .
( 8 ) . ن : همچنين .
( 9 ) . ك : كس .
( 10 ) . ن : بهى .
( 11 ) . ن ، س : زان .
( 12 ) . ن : بن .