چرا ناشكيبى تو بر جاى خويش * چه انديشه آمدت اكنون به پيش
به دو گفت بيژن « 1 » كه اى پهلوان * ز انديشه گشتم شكسته روان
ندانم كه از طوس و گودرز و گيو * چه آيد برين دشت و « 2 » گستهم نيو
اگر پهلوان راى بيند كه من * شوم از پى نامدار انجمن
به بيژن چنين گفت رستم كه خيز * برانگيز از جاى شبرنگ تيز
نبايد كه پرخاش جويى و جنگ * همه نام نيك تو گردد به ننگ
چو بشنيد بيژن ز رستم چنين * ز هامون برآمد به بالاى زين
پى اسب گردان ايران گرفت * به دل مانده از كار ايشان شگفت
برآمد برين بر زمانى دراز * نيامد « 3 » همى « 4 » طوس و گودرز باز
دل رستم انديشهاى كرد بد * چنان كز ره نامداران سزد
چنين گفت ز اندوه بگذشت كار * همانا سرآمد ورا روزگار « 5 »
زمانى ز هرگونه انديشه كرد * دل خويش از انديشه چون بيشه كرد « 6 »
بپيچيد بر خويشتن پهلوان * شد از كار ايشان خليده روان « 7 »
چنين گفت از آن پس فرامرز را * سرافراز نامى باارز را
كه از كار گردان شدم دل « 8 » غمى * ز انديشه در جانم آمد كمى
هرآنگه كه باشد مرا روز جنگ « 9 » * همىجستن آرد مرا پاى و چنگ
ندانم چه آيد ازين كين به من * چه خيزد از آشوب اين انجمن
هامش
( 1 ) . ك : رستم .
( 2 ) . ن : بدين دشت ؛ س : بدين دست .
( 3 ) . ك : بيامد .
( 4 ) . ن : كه نامد يكى ؛ متن : س .
( 5 ) . ن : بيت را ندارد .
( 6 ) . ن : خردمندى و مهترى پيشه كرد ، پس از اين بيت افزوده است :برآورد سر چون زمانى ببود * همى گفت انديشه كردن چه سود
همى بر فرامرز خود بنگريد * به دو گفت اى بندها را كليد( 7 ) . ن : بيت را ندارد .
( 8 ) . ن ، س : دلم شد .
( 9 ) . ن : ننگ .