تو دانى سپهدار گودرز را * همان نامور طوس با ارز را
اگر چند گودرز فرزانه است * ازو طوس پركين و ديوانه است
شوم از پى نامداران دوان * به چربى بجويم دل هردوان
به دو گفت رستم كه فرمان تو راست * بر آن راى رو كت همى راى خواست « 1 »
چو خورشيد گشت از بر چرخ راست * جهانجوى گستهم بر پاى خاست
به رستم چنين گفت كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان
تو دانى كه از نوذر شهريار * ندارم « 2 » به جز طوس را يادگار
چو گودرز و چون گيو دو جنگجوى * ندانم چه آيد مر او را به روى
مرا دل ازين هردو پر بيم گشت * ز درد برادر به دو نيم گشت
به دو گفت رستم برو شادمان * ميانجى همى باش بر هردوان « 3 »
چو بيرون شد از كاخ رستم به كين * به اسب اندر آمد ز روى زمين
همى راند باره به كردار باد * مگر بنگرد طوس و گودرز شاد
چو گستهم از پيش رستم « 4 » برفت * دل بيژن از درد ايشان « 5 » بتفت
همى گفت آيا « 6 » چه شايد بدن * نشايد برين كار دم برزدن
چو گل هرزمانى همى بشكفيد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد
نگه كرد رستم به دو ناگهان * به دو گفت كاى پهلوان جهان
هامش
( 1 ) . س : راست ؛ ن : همى راه هواست ( ! ) ، پس از اين بيت افزوده است :چو گيو آمد از پيش رستم به در * بيامد پى طوس چون شير نر( 2 ) . ن : ندانم .
( 3 ) . « ك » پس از اين بيت افزوده است ( - ب 163 ) :به دو گفت گفتيم فرمان تراست * بدان راى رو كت همى راى خواست( 4 ) . س : بيژن .
( 5 ) . ن : در بر .
( 6 ) . ن : با خود ؛ س : تا خود .