به دو گفت كاى نامور شهريار * برآيد ز بخت تو هرگونه « 1 » كار
به فرّ و به بخت رد افراسياب * ز « 2 » ايران برانم به شمشير آب
گر آيد برم رستم پهلوان * نمانم « 3 » بر آوردگاهش روان « 4 »
به خم كمندش ربايم ز زين * بيندازمش خوار بر دشت كين
به زاولستان « 5 » آتش اندر زنم * همه بيخ دستان ز بن بركنم
بدوزم فرامرز را چشم و دل * ز خونش كنم خاك آورد گل
ز ايران برآرم به گردون خروش * دل خسرو آرم ز رستم به جوش
بگفت اين و از كين ميان را ببست * بر آن « 6 » بارهء پيلپيكر نشست
بيامد بر سوسن چارهگر * به دو گفت جنگى گو « 7 » نامور
بدين راه بىره « 8 » به ايران شويم * به رهگيرى نامداران شويم
همى رفت سوسن به كردار باد * شده جانش از مكر و نيرنگ شاد
هامش
( 1 ) . ك : به هرگونه بخت تو ؛ متن : س .
( 2 ) . س : از .
( 3 ) . س : نماند .
( 4 ) . س : زمان ؛ « ن » به جاى بيتهاى 70 - 78 دارد :بياور يكى بارگى كه سرين * ز زرّين ستام و ز فيروزه زين
يكى جوشن و ترگ و زرّين سپر * همان گرزهء گاوپيكر به زر
به دو گوى اى نامدار نبرد * اگر تو برآرى ازين كارگرد
به يزدان دادار و چرخ بلند * به خورشيد رخشان و تيغ و كمند
كه ايران و توران سراسر تراست * مرا نام بس باد فرمان تراست
بياورد پيران همه خواسته * به نزديك ترك روان كاسته
سپردند بر پيلسم ساز جنگ * همى بركشد اسب را تنگ تنگ
همه گفتههاى شه ورا بگفت ( ! ) * رخ پيلسم همچو گل برشكفت
به پيران چنين گفت كاى پهلوان * بمانى تو شادان و روشنروان
به بخت تو و شاه افراسياب * رسانم سر خويش بر آفتاب
چو رستم به چشم من آيد يكى * نمانمش بر رخش بر اندكى( 5 ) . س : زابلستان .
( 6 ) . ن : بدان .
( 7 ) . س : گوى .
( 8 ) . ك : تيره ( - بيره ) .