چنين گفت سوسن به شاه جهان * كه آرند پيشم هيون در نهان « 1 »
به پيران بفرمود افراسياب * كه اى نامور مرد با جاه و آب
بگو تا بيارند اشتر چهار « 2 » * كه باشد همه درخور نامدار « 3 »
يكى خيمه ديباى چين پرنگار * بياور بدين « 4 » نامداران سپار
چنين گفت با سوسن افراسياب * كه آنچت ببايد بگو در شتاب
بگو تا سپارند از بيشوكم * بدان تا نمانى ز چاره به غم
به دو گفت سوسن كه از بخت تو * به گردون رسانم سر تخت تو
بگو تا ز هرگونهاى خوردنى * بيارند و هرگونه گستردنى
چنان چون بود درخور پهلوان * كه گردند از آن شاد و روشنروان
همان سالخورده مى چون گلاب * مرا ز آن فزايد همى جاه و آب
همين بزم و اين ساز فرخنده شاه * چنين هم بياراسته تاج و گاه
يكى پاره « 5 » از داروى بيهشى « 6 » * كه رستم بتابد سر از سركشى « 7 »
بفرمود كارند پيشش فراز * چنان « 8 » چون ببايست هرگونه ساز
چو سوسن برون آمد از پيش شاه * بيامد دوان تا به ايران سپاه
دو اشتر همه بار از خوردنى * دگر دو ز خرگاه و گستردنى
هامش
( 1 ) . ن : بيت را ندارد .
( 2 ) . ن : بيارم هماكنون به پيش .
( 3 ) . ن : هر آنچت ببايد هم از كموبيش .
( 4 ) . س : بدان .
( 5 ) . س : جام .
( 6 ) . س : بيهوشى .
( 7 ) ن : « ن » به جاى بيتهاى 53 - 61 دارد :يكى خيمه ديباى چينى نگار * همه هرچه بايد بساز و بيار
به سوسن چنين گفت كاى پهلوان * بمانى تو شادان و روشن روان
به خوالىگرت گوى اى خوبدست * ز مطبخ ببر خوردنى هرچه هست
ز مرغ و ز ريحان ز نان و بره * بفرماى تا آورد يكسره
وزان پس بفرماى كاندر زمان * دو خيك مى آرند اندر زمان
همى دست مجلس كه در پيش شاه * نهادهست با تاج و تخت و كلاه( 8 ) . ن : ميان ( - همان ) .