بياورد با خود همى ناى و چنگ * به ره بر نكرد هيچ « 1 » گونه درنگ
همه كار سوسن شد آراسته * همى رفت با ساز و با خواسته
چنين گفت با نامور پيلسم * سر آريم بر شاه اندوه و غم
به سوسن چنين گفت ارغنده شير * به ايران نبايد كه مانيم دير « 2 »
به پيران بفرمود افراسياب * كه بشتاب ز « 3 » ايدر به كردار آب
يكى بارهاى « 4 » از در پهلوان * كه باشد به هر جاى روشنروان
يكى جوشن و ترگ و زرّين سپر * همان گرزهء گاوپيكر به زر
به دو گفت افراسياب دلير * نباشد چو تو نامبردار شير
به دارنده دادار و چرخ بلند * به خورشيد رخشان و تيغ كمند
كه ايران و توران سراسر تو راست * زمانه چو گردد به دست تو راست « 5 »
كه چون نامور پور دستان سام * بدين چاره آرى سرش را به دام « 6 »
هامش
( 1 ) . س : ايچ .
( 2 ) . « ن » به جاى بيتهاى 63 - 68 دارد :به شه گفت پس اى شه نامدار * سخن گويم اكنون يكى گوشدار
بفرماى تا داروى هوشبر * پرستنده آرد با توش بر
بفرمود لختى بدادند بدوى * به پيران چنين گفت كاى نامجوى
همه كار دل گشت پرداخته * كنون گشت كار دلم ساخته
برون آمد از پيش شه شادمان * ابا او برون شد دلير مهان
از آن ده شتروارشان خوردنى * دگرگونه خرگاه و گستردنى
دگر عود و بربط و كرناى و چنگ * هم از بهر شادى هم از بهر جنگ
چو برخواست از كاروان ساربان * بديدش سراسر همه كاربان ( ! )
بدان ترك ناورد گفتش كه هين * برآراى از بهر پرخاش و كين
چو بشنيد ازو پيلسم در زمان * بيامد بكردار باد دمان( 3 ) . س : از .
( 4 ) . س : باره آر .
( 5 ) . ك : تراست ؛ متن : س ؛ « س » پس از اين بيت افزوده است :برآيد به دست تو اينبار كام * چو آيد به دست تو دستان سام( 6 ) . س : بيت را ندارد .