شوى مهتر بانوان جهان * سرافرازتر كس ميان مهان « 1 »
به ايران و توران شوى پادشا * بوى بر همه كار فرمانروا
و ليكن برين ره چه چاره « 2 » كنى * چگونه برين كار آتش « 3 » زنى
سر نامور پور دستان سام * نيايد به آسانى اندر « 4 » به دام
به دو گفت سوسن كه اى شهريار * دل نامور را به غم در « 5 » مدار
بگو تا بيايد يكى كينهور * كه با پور دستان ببندد كمر « 6 »
بفرمود افراسياب آن زمان * بدان نامداران تورانيان
كه آرند پيشش همى پيلسم * زند راى هرگونه بر « 7 » بيشوكم
هامش
( 1 ) . ن :شوى بانوى بانوان همه * شبان باشى و بانوانم رمه( 2 ) . ن : بگو تا چه درمان .
( 3 ) . س : آتش آبى ؛ ن : كه جان بدانديش بريان كنى ، و پس از اين بيت افزوده است :چگونه [ تو ] جنگ آورىشان بگوى * ز چاره چه پيش آورىشان بگوى( 4 ) . س : به آسان چو آرى ؛ ن : بيت را ندارد .
( 5 ) . س : دلت را به اين كار رنجه ؛ ن : سخن بشنو از من يكى گوش دار ، پس از اين بيت افزوده است :به هرجا كه اين سركشان سربهسر * نشينند در بزم با يكدگر
فزونى كند اين بر آن ، آن بر اين * يكى شور برخيزد آخر ازين
ز سرخى كندشان باده دو چشم * به آخر يكى زان بيايد به خشم
بيايندش از پس يگان و دوگان * همان پور دستان و آن ديگران
به فيروزى شه به يارى بخت * بگيريم ايشان من اين راه سخت
به افسونشان اندر آرم به بند * بيارم به نزديك شاه بلند
و ليكن يكى مرد بايد دلير * كه باشد به هروقت مانند شير
كه با من بدين راه همسر بود * ز نيك و ز بد نيز آگه بود
به دو گفت افراسياب آن زمان * كه دارم سوارى بدينسان دمان
به بالا بلند و به بازو قوى * به سينه چو شير و به تن پهلوى
ز چين آمدهست او به نوى برم * گه كينه گويد كه شير نرم
نبرد تهمتن كند آرزوى * بدانم كه باشد ترا همره اوى
نديدهست پيكار ايرانيان * بدين آرزو بسته دارد ميان
به دو گفت سوسن كه اى شهريار * بفرماى تا آيد آن نامدار( 6 ) . ن : بيت را ندارد .
( 7 ) . ن ، س : از .