چو بشنيد افراسياب اين سخن * دگرگونه انديشه افگند بن
به دو گفت بنشين و خاموش باش * نبايد كه گردد چنين راز فاش
كه ديدهست رامشگر جنگجوى * نباشد بر كس چنين راى و روى « 1 »
زن ار چند در كار دانا بود * چو مردى كند سخت رسوا بود
تو را كار جز بربط و چنگ نيست * همى چنگ تو درخور « 2 » جنگ نيست
چو سوسن ز افراسياب اين شنيد * به كردار دريا دلش بردميد
چنين گفت كاى شاه ماچين و چين * مبيناد كس بىتو تاج و نگين « 3 »
چنين گفت « 4 » داناى پيشين زمان * مباشيد ايمن ز مكر زنان
چو زن كرد بر دل در چاره باز * شود جان اهريمن اندر گداز
من اين گفتهء خويش آرم به جاى * چو فرمان دهد شاه توران خداى
كه يارى ز مردان نخواهم به « 5 » جنگ * به چاره چو من باز كردم دو چنگ
و ليكن يكى مرد بايد دلير * كه در جنگ مانندهء « 6 » نرّهشير
كه هرگز همى روى رستم نديد * نه آواى او را به گيتى شنيد
كه با من بود اندرين كار يار * به مردى نتابد ز رزم سوار « 7 »
كه فرمان برد مر مرا روز جنگ * چو گويم به آورد بگشا دو « 8 » چنگ
چو سوسن چنين گفت افراسياب * ز ديده بباريد از كينه آب « 9 »
به دو گفت ارين كينه « 10 » آرى به جاى * نباشد كسى چون تو با هوش و راى
هامش
( 1 ) . ن : بخاصه زن ديد [ ه ] بسيار شوى .
( 2 ) . ن : دو چنگ تو اندر خور .
( 3 ) . ن : ز گفتار من دل مكن پر ز كين .
( 4 ) . ن : كه گفتهست .
( 5 ) . ن ، س : نخواهم ز مردان .
( 6 ) . ن : باشد يكى ؛ س : باشد چو يك .
( 7 ) . ن ، س : سر از كارزار .
( 8 ) . ن ، س : بگشاى .
( 9 ) . ن : به دو گفت اى همچو در خوشاب ، و پس از اين بيت افزوده است :دگر آنچه گفتى به جاى آورى * بدانديش را زير پا آورى( 10 ) . س : كاين گفت ؛ ن بيت را ندارد .