دگر آنكه گر او نبودى مگر « 1 » * شدى زهر گرگين به ما كارگر
چو بشنيد رستم ز برزو چنين * به دو گفت كاى نامور شير كين
نيازارد او را كسى زين سپاه * بگو تا شود شاد و ايمن به راه
وز آنجاى بر سان باد دمان * برفتند برزوى و رستم دوان « 2 »
رسيدند نزديك ايرانيان * دو پيل سرافراز و شير ژيان
چو رستم به نزديك گردان رسيد * ز شادى به دل نعرهاى بركشيد
بديشان چنين گفت كاين « 3 » نامور * كه بد بسته با ما به كينه كمر
دل ما ازو پرغم و تاب گشت * به فرجام فرزند سهراب گشت
چو رستم چنين گفت ايرانيان * به شادى گشادند يكسر ميان « 4 »
زواره به مژده بتازيد اسب * به نزديك دستان چو آذرگشسب
همه سيستان يكسر آذين ببست * به هر جاى مردم به شادى نشست
ز دروازه آمد برون پور سام * خود و پهلوانان فرخندهنام
[ بيامد چو برزو مر او را بديد * پياده شد و پيش دستان دويد ]
[ به بر درگرفتش ورا زال زر * همى شاد شد زو دل كينهور ]
[ بپرسيد ايرانيان را همه * كه او چون شبان بود و ايشان رمه ]
[ نهادند سر سوى ايوان شتاب * خود و نامداران با جاه و آب ]
به خوردن نهادند سرها همه * چه مهتر چه كهتر شبان و رمه
چو برگشت رويين از آن رزمگاه * همى رفت خسته به بىراه و راه « 5 »
بيامد به نزديك پيران چو باد * همى كرد از آن لشكر گشن « 6 » ياد « 7 »
هامش
( 1 ) . ك : دگر ؛ در « ن » اين كلمه پاك شده است ؛ متن : پ .
( 2 ) . ك : دمان .
( 3 ) . ك ، ن ، پ : كاى ؛ متن : م .
( 4 ) . ن : زبان .
( 5 ) . ن : از آن كار برزو شده دل تباه .
( 6 ) . ك : كش ؛ پ : گشن لشكرش .
( 7 ) . ن :بيامد چنان تا به نزد پدر * چو پژمرده شاخى فرو برده سر