به دو گفت كاى پهلوان جهان * فروزنده چون خور ميان مهان
بدانگَه كه سهراب شد پهلوان * سرافراز و نامى ميان گوان
فسيله بر آن كوه ما داشتى * شب و روز آنجاى بگذاشتى
بدان گَه كه سر كرد بر رزم و كين * همى كرد آهنگ ايرانزمين
بيامد به نزد فسيله دمان * ابا وى « 1 » سپاهى چو شير ژيان
بدان چشمه آمد زمانى فرود * همى داد نيكىدهش را درود « 2 »
پدر بد مرا نامدارى دلير * همه ساله بودى به نخجير شير
به « 3 » فرمان دادار پروردگار * پدر بود آن روز اندر شكار
به دز در به جز « 4 » من دگر كس نبود * كجا داد ديّان « 5 » ازين گونه بود
به ناگاه ايمن ز كردار بد * برون آمدم من چو آشفته دد
برهنه سر و پاى و بر سر سبوى * به نزديك چشمه شدم پوىپوى
جهانجوى از خيمه چون بنگريد * برهنه سر و پاى و رويم « 6 » بديد
دلش گشت مهر مرا خواستار * يكى را بفرمود كو را بيار
مرا برد نزديك او زنده رزم * بدان تا بماند زمانى ز رزم « 7 »
به افسونگرى ديده بىشرم كرد * به شيرينزبانى مرا نرم كرد
هامش
بيت افزوده است :همى راند برزوى از ديده آب * دلش ز آتش مهر گشته كباب
چو رستم بينداخت خنجر ز دست * بيامد برش نيز شهرو نشست( 1 ) . ن : او ، پس از اين بيت افزوده است :بدان تا همى برگزيند گله * بماند بر آن دشت باقى يله( 2 ) . ن :بدان چشمهسار ميان دو راه * فرود آمده با دلاور سپاه( 3 ) . ن : ز .
( 4 ) . ن : بدان جاى جز .
( 5 ) . ن : كه فرمان دادار .
( 6 ) . ك : در يم .
( 7 ) . ن :مرا چاكرى برد نزديك اوى * به تن زورمند و به دل چارهجوى