بيامد به ايران به ديدار تو * دگرگونه بد راى و گفتار « 1 » تو
جهانجوى برزو شد از من جدا * به مانند سهراب نر « 2 » اژدها
به شنگان خود او بود دمساز من * نگفتم به دو هيچ ازين « 3 » راز من
به برزيگرى گشت همداستان * بخواندم برو نامهء باستان
بدان تا نجويد همى ساز جنگ * سرش را همى داشتم زير سنگ
نبايد كه همچون پدر روزگار * شود كشته در دشت پيكار زار
ز « 4 » ناگه يكى روز افراسياب * به دو بازخورد همچو درياى آب
نبيرهست برزو و رستم نيا * به چاره بجستم همى كيميا « 5 »
به دو گفت بنماى انگشترى * چه دارى نهانش بهسان پرى
به دو داد انگشترى شهرهزن * برهنه رخان پيش آن انجمن
نگه كرد رستم بدان بنگريد * نگين جفت آن مهرهء خويش ديد
بخنديد چون گل رخ تاجبخش * ز هامون برآمد برافراز رخش
به برزوى شيراوزن آواز داد * كه گردون گردان تو را ساز داد
ز هامون بر افراز بارهنشين * به نزديك گردان ايران « 6 » زمين
چو بشنيد برزو ز رستم سخن * به دو گفت كاى سرور انجمن
از آن پيش تا نزد ايرانيان * شوى « 7 » شاد كن جان تورانيان
به من بخش رويين و آن لشكرش * بدان تا شود شاد زى كشورش
بگويد به توران مر اين كيميا * كه برزو نبيرهست و رستم نيا
هامش
( 1 ) . ن : پيكار .
( 2 ) . ن : يل .
( 3 ) . ن : نيز اين .
( 4 ) . ن : به .
( 5 ) . ن :كنون [ تو ] نيايى نبيرهست او * چو بشنيد رستم تمامى ازو( 6 ) . ن : برم تا به نزديك شاه .
( 7 ) . ن : شود .