بخواهيش كشتن برين گونه خوار « 1 » * نترسى ز ديّان « 2 » پروردگار
كه گاهى نبيرهكشى گاه پور * بهانه تو را كين ايران و تور
تو را خود به ديده درون شرم نيست * جهان را به نزديكت آزرم نيست
همى گفت و ميراند خون جگر * همه خاك آورد « 3 » كرده به سر « 4 »
به دو گفت رستم كه اى شهرهزن * مرا اندرين داستانى بزن
چه گويى مگر خواب گويى همى * بدين دشت چاره چه جويى همى
نباشد نژاد نريمان نهان * ميان كهان و ميان مهان
ز سهراب گرد است « 5 » اين را نژاد ؟ * ببايد همى راز بر من گشاد
چو دارد ز زال و نريمان نشان « 6 » * چرا رزم جويد چو گردنكشان « 7 »
همه سربهسر پيش من بازگوى * به ژرفى نگه كن بهانه مجوى
مجوى اندرين ره به جز « 8 » راستى * نبايد كه آرى به تن كاستى
ورا گفت شهرو كه اى پهلوان * زبانم نگردد همى در دهان
مگر خنجر از دست بيرون كنى * زمانى برين خسته افسون كنى
بترسم چو رستم « 9 » بجنبد ز جاى * بگرداند « 10 » اين تيغزن را ز پاى
به دو گفت رستم كه اى شيرزن « 11 » * چه دارى نشان گو پيلتن « 12 »
جهانجوى برزوى را « 13 » بستهدست * بيامد دمان پيش رستم نشست « 14 »
هامش
( 1 ) . ن : بدين دشتزار .
( 2 ) . ن : ايزدان .
( 3 ) . ك : آورده .
( 4 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است :همى كند موى و همى ريخت خاك * همه جامهء نامور كرده چاك( 5 ) . ن : چونست .
( 6 ) . ن : نسب .
( 7 ) . ن : پيشم آريد كين و غضب .
( 8 ) . ن : مگوى اندرين راه جز .
( 9 ) . ن : هردم .
( 10 ) . ن : بگردانى .
( 11 ) . ن : شهرهزن .
( 12 ) . ن : تو با من يكى راى نيكو بزن .
( 13 ) . ن : در زير او ؛ م : از آن پس كه برزوى را دست بست ؛ متن : ك ، پ .
( 14 ) . ن : تو گفتى كه چرخ روانش ببست ؛ م : بينداخت در خاك چون پيل مست ؛ متن : ك ، پ ؛ « ن » پس از اين