ندانم به جز كشتى اكنون دگر * مگر يار باشند بدين ماه و خور « 1 »
به كشتى بكوشيم بر دست كين * همانا كه افتد « 2 » يكى بر زمين
ببينيم تا اين سپهر دوان « 3 » * كه را بخشد امروز جان و روان « 4 »
بگفتند وز اسب هردو سوار * به زير آمدند همچو شير شكار
ببستند هردو كمرگاه سخت * بدان تا كه را يارى آيد ز بخت
دل هردو از غم شده سيل « 5 » بار * از انديشه و گردش روزگار
تهمتن چنين گفت با خويشتن * كه گر من شوم كشته زين اهرمن
به مردى شده نام من در جهان * ميان كهان و ميان مهان
چه گويند اكنون پس از مرگ من * چو بينند در خون سر و ترگ من
كه رستم جهان را به مردى گرفت * زمانه ز مردى « 6 » او در شگفت
ز خم كمندش دل سروران * شده خون چو ديوان مازندران
به دشتى كه در جنگ شد كشته شير * از آن پس نخواند مرا كس دلير
هامش
( 1 ) . « ن » به جاى بيتهاى 2229 - 2238 دارد :تهمتن كه چون دست زى كوه كرد * برآورد از كوه و از سنگ گرد
گرفتش كمرگاه برزو چنان * كه خونبار گشتش سر ناخنان
ز قوّت بباريد خون جگر * ز ديده بر آن روى چون معصفر
نجنبيد برزو از آن پشت زين * نه افكند در ابرو از خشم چين
خجل گشت ازو رستم شيردل * كه از شير بردى به شمشير دل
به دو گفت برزوى كاى نيكبخت * بديدم ترا از دربند سخت
چه ماندهست چاره كنون چون كنم * نگويى برين بر چه افسون كنم
ورا گفت رستم كه اى نامدار * سخن بشنو از من يكى گوش دار
مرا سير شد دل از اين كارزار * فرو ماند بازو و اسبم ز كار
نبينم به جز كشتى اكنون درى * چو انديشه كردم من از هرسرى( 2 ) . ك : افتند ؛ ن : آيد ؛ متن : پ .
( 3 ) . ن : روان .
( 4 ) . ن : از ما امان .
( 5 ) . ن : زير .
( 6 ) . ن : بازوى ، و پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيتهاى 2248 - 2249 را ندارد ) :ازو در نهيب از كران تا كران * چه شاهان چين و چه مازندران
به دست كه در جنگ او كشته شد * كه جانش به خون اندر آغشته شد