چو برزوى شيراوزن او را بديد * فغانش به گردون گردان رسيد « 1 »
به رستم چنين گفت كاى پر « 2 » خرد * از آزادگان اينكه كردهست خود « 3 »
ز نامآوران كس نكردهست اين * چه گويند « 4 » تو را مردم تيزبين
تو را چون سواران دل و شرم نيست * جهان را به نزديكت آرزم نيست
نترسيدى از ننگ و از نام بد * و يا سوى ايزد سرانجام بد
چه كردم به فرزند و خويشان تو * به جز آنكه جستم ز زندان تو
تو را شرم نايد ز ريش سفيد * ز ديّان « 5 » همانا بريدى اميد
ندانى اگر چند مانى دراز * به ديّان « 6 » همى گشت بايدت باز
چو با من بسنده نبودى به جنگ * سوى چاره گشتى و نيرنگ و رنگ « 7 »
كجا رفت آن زور بازوى تو * همان جنگ و پرخاش و نيروى تو
دريغ آن به پروين « 8 » شده نام تو * به خاك اندر آمد سرانجام « 9 » تو
نگفتى كه من شير رويينتنم * سر اژدها را ز تن بركنم
نگفتى به « 10 » نيرو فزونم ز پيل * به مردى درآيم ز درياى « 11 » نيل
نهنگ از نهيبم گريزان شود « 12 » * به دريا ز تيغم « 13 » غريوان شود « 14 »
چو ديدم بدين « 15 » گونه كردار تو * ندانم همى راست گفتار تو
مرا داشت داراى گيتى نگاه * ز بند و ز نيرنگ ايران سپاه
مرا ديده بودى به روز نخست * دلت كينهء من ز بهرچه جست
هامش
( 1 ) . ن : خروشى چو ببر بيان بركشيد ، پس از اين بيت افزوده است :به ميدان درآمد چو يك پيل مست * به بازو كمان و عمودى به دست( 2 ) . ن : بى .
( 3 ) . ن : كى اندر خورد .
( 4 ) . ن : گويد .
( 5 ) . ن : ايزدان .
( 6 ) . ن : ايزدان .
( 7 ) . ن : به زهر و شرنگ .
( 8 ) . ك : آن بروينى ( حرف ماقبل آخر نقطه ندارد ) .
( 9 ) . ن : همه كام .
( 10 ) . ن : ز .
( 11 ) . ن : نيارى شمارم همه رود .
( 12 ) . ن : بود .
( 13 ) . ن : بيمم .
( 14 ) . ن : بود .
( 15 ) . ن : برين .