رها چون « 1 » شد از بند او پاى تو * چگونه رسيدى بدين جاى تو
چه كردى خود از چاره و كيميا * چگونه شد از بند پايت رها « 2 »
كه هركس كه در بند او بسته ماند * دگر نامهء « 3 » زندگانى نخواند
مگر خفته بخت « 4 » تو بيدار گشت * و يا بخت « 5 » رستم چنين خوار گشت
چنين « 6 » گفت برزوى كاى نامور * چنين بود فرمان پيروز « 7 » گر
كسى را كه ديّان « 8 » بود پاسبان * ز رستم نيايد مر او را زيان
چو فرمان چنين بد ز ديّان « 9 » پاك * ز رستم نداريم بس ترس « 10 » و باك
بگفت اين از اسب « 11 » آمد فرود * همىداد نيكى دهش را درود
بياورد لشكر به نزديك اوى * كه رخشان شود « 12 » جان تاريك اوى
نشستند آنگاه هردو به هم * بگفتند هرگونه از بيشوكم
ز كردار رامشگر و مادرش * ز بازارگانى « 13 » و از گوهرش
همه يكبهيك پيش رويين بگفت * چو بشنيد رويين چو گل برشكفت
به مادر چنين گفت آنگَه « 14 » جوان * بياريد آن هديهء پهلوان
كز آورد نخجير بيگاه گشت * همان رفتن روز « 15 » كوتاه گشت
ز خاشاك آتش فراوان « 16 » كنيد * برو بر همه گور بريان كنيد
به دو گفت رويين كه اى نامدار « 17 » * كه آورد ازين سان برت ، زينهار « 18 »
هامش
( 1 ) . ن : كى .
( 2 ) . ن : بيت را ندارد .
( 3 ) . ن : نامور .
( 4 ) . ن : بخت خفت ( ! ) .
( 5 ) . ن : بند .
( 6 ) . ن : به دو .
( 7 ) . ن : فيروز .
( 8 ) . ن : ايزدان .
( 9 ) . ن : ايزدان .
( 10 ) . ك : ترك .
( 11 ) . ن : وز اسب اندر ، و پس از اين بيت افزوده است :فرود آمد از اسب رويين چو باد * بدان لشكر خويش آواز داد( 12 ) . ن : شد آن .
( 13 ) . ن : بازارگانان .
( 14 ) . ن : زان پس .
( 15 ) . ن : راه ؛ م : بيت را ندارد ؛ متن : ك ، پ .
( 16 ) . ن : فروزان .
( 17 ) . ن : پرمنش .
( 18 ) . ن : كجا آوريدى ازين سان خورش .