سپهدار خواليگرش « 1 » را بخواند * ز هرگونه با او فراوان براند
بياورد « 2 » هرگونهاى خوردنى * بدان تا نباشيم از آوردنى « 3 » ( ؟ )
چو بشنيد خواليگرش رفت زود * بياورد از آنسان كه فرموده بود
ز هرچيز كآنجا بد از خوردنى * به نزديك آن پهلوان زمى « 4 » ،
ز مرغ و ز بريان وز « 5 » نان نرم * بياورد نزد سپهدار ، گرم
چو خواليگرش « 6 » نزد رستم نهاد * تهمتن ز نيرنگ « 7 » او گشت شاد
برون كرد از آن پس سپهبد نگين « 8 » * به ابرو برآورد از خشم چين
بكاويد زير نگين « 9 » پهلوان * شرنگ روانگير كرده نهان
برآورد پرخاشجوى « 10 » نامور * بماليد بر خوردنى سربهسر
بفرمود از آن پس به سالار خوان * كه اين را ببر نزد برزو دوان « 11 »
چو برزو بدان « 12 » خوردنى بنگريد * يكى گرد آمد ز ناگه « 13 » پديد
چو آن گرد آمد به نزديك او * همى تيز شد راى باريك « 14 » او
يكى گورخر ديد كآمد برون * سروپاى او غرقه گشته به خون
بر و يال او سفته پيكان تير * برش سرخ از خون و سينه چو شير
به رفتار باد و به بالاى « 15 » كوه * به ماهى بر از زخم « 16 » سمش ستوه
به تيزى بر آن دشت بر وى گذشت * همه دشت از خون او لاله گشت
هامش
( 1 ) . ك : خواليگران .
( 2 ) . چنين است در « ك » ، « ن » ؛ پ : بياورز .
( 3 ) . ن : همان نيز هرگونه گستردنى ؛ پ : بياورد نزديك از بودنى ؛ « م » بيت را حذف كرده است ( متن ؟ شايد :
بياور ز . . . تا بسازيم . . . ) .
( 4 ) . ن : همان هرچه بايست آوردنى .
( 5 ) . ن : از .
( 6 ) . ن : خاليگرآن .
( 7 ) . ك : به نزديك .
( 8 ) . ن : به كين .
( 9 ) . ن : زمين .
( 10 ) . ن : زان پس همى .
( 11 ) . ن : روان .
( 12 ) . ن : بر آن .
( 13 ) . ن : توران .
( 14 ) . ن : همى تازه شد روى تاريك .
( 15 ) . ن : بالا چو .
( 16 ) . ك : خم .