تو را شرم نايد كه اكنون هزار * همى مرد آرى پى يك سوار
ازين پس نخواند تو را كس « 1 » دلير * چو از بند تو جست برزوى شير
فرامرز گفت اى سر انجمن * سر سروران گرد لشكر شكن « 2 »
زنى آمد از شهر توران به هوش * به نزديك بهرام گوهرفروش
بسى زر و گوهر زن « 3 » چارهگر * بياورد از بهر اين نامور
ز بند تو اين بچّهء اژدها * به افسون و نيرنگ زن « 4 » شد رها
به چاره رها كرد او را ز بند * نيامد ازين كار وى را گزند
كنون هست در بند گوهرفروش * نهاده به فرمان رستم دو گوش
بدان تا چه فرمايدش پهلوان * اگر بخشدش گر « 5 » ستاند روان
به دو گفت رستم كه بيهوده كس * نگويد چنين ناسزا هيچكس
وزان پس بيازيد چون شير چنگ * گرفتش سر و موى جنگى پلنگ
ببستش به خم كمند اندرون * سر و يال او گشت غرقه به خون « 6 »
بزد تازيانه فزون از هزار * همه بر سر و يال « 7 » آن نامدار
بجست آنگهى گيو بر پاى و گفت * كه با پهلوانان خرد باد جفت
ازو بستد آن تازيانه به خشم * به رستم چنين گفت بگشاى چشم
نه « 8 » هنگام خشم است اى پهلوان * چه دارى بدين كار خسته روان
بگويند « 9 » از بهر برزو « 10 » كه جست * سر و يال « 11 » فرزند خود را شكست
بيا تا بباشيم « 12 » يك با دگر * بسازيم تدبير اين نامور
هامش
( 1 ) . ن : يك .
( 2 ) . « ن » پس از اين بيت ، بيت 1965 را آورده است .
( 3 ) . ن : زنى .
( 4 ) . ن : آن ، اين بيت را پس از بيت 1962 آورده است .
( 5 ) . ن : ور .
( 6 ) . ن : بيت را ندارد .
( 7 ) . ن : كتف .
( 8 ) . ك : به .
( 9 ) . ن : كه گويند .
( 10 ) . ن : تركى .
( 11 ) . ن : مغز .
( 12 ) . ن : نشينيم .