به راه سپهبد من استادهام « 1 » * دل و ديده را تيز « 2 » بگشادهام
بدان تا تو آيى به نزديك من * درفشان « 3 » كنى جان تاريك من
ز دروازهء شهر بيرون شويم * ز انبوه مردم به هامون شويم « 4 »
كه شهروى « 5 » از شهر بيرون شدهست * ز انديشه جانش پر از خون شدهست
همه ساز ره راست كردهست اوى * به زاول نمانده « 6 » ست خود رنگوبوى
چو بشنيد برزوى شد شادمان * بسى آفرين خواند بر هردوان
بزد دست وز پاى بند گران * بسودش به سوهان آهنگران
چو شب گشت چون « 7 » روى زنگى سياه * نه خورشيد پيدا ، نه تابنده ماه
هر آن كو نگهدار او بد به مى * چنان كرد آن گرد فرخندهپى
كه سر بازنشناخت از پاى خويش * همه سرنهادند بر جاى « 8 » خويش
چو دانست برزو كه شب تيره شد * نگهبان ز مستى به دل « 9 » خيره شد
به چاره بيامد ز ايوان « 10 » به بام * به باره درون بست آن « 11 » خم خام
ز باره به چاره درآمد به زير * زمانى همى بود آنجاى « 12 » دير
سپهدار از هر سوى مى « 13 » بنگريد * كسى را در آن راه بىره نديد
زن چارهگر ديد پس پهلوان « 14 » * بيامد به نزديك او شادمان « 15 »
خروشى برآمد از آن هردوان * هم از چارهگر زن هم از پهلوان « 16 »
هامش
( 1 ) . ن : ايستادهام .
( 2 ) . ن : نيز .
( 3 ) . ن : درخشان .
( 4 ) . در « ن » دو مصرع جابهجا شده است .
( 5 ) . ك : شهرو .
( 6 ) . ن : بمانده .
( 7 ) . ن : زين .
( 8 ) . ن : پاى ، دو مصرع جابهجا شده است .
( 9 ) . ن : همى .
( 10 ) . ن : زندان .
( 11 ) . ن : به بازو درو بسته از .
( 12 ) . ن : آنجا نه .
( 13 ) . ن : « مى » .
( 14 ) . ن : او را چنان .
( 15 ) . ن : تازيان .
( 16 ) . ن :ورا گفت بردار پا اين زمان * بيا از پس من به دل شادمان