سلاح گرانمايه و برگ راه * كمند دراز و درفش سياه « 1 »
وزان پس بيايم بر پهلوان * بدان تا نباشى شكسته روان
وزان پس بسازيم تدبير كار * مگر بازبينى رخ شهريار
همه شب همى بود در گفتوگوى * خود و نامور مرد « 2 » پرخاشجوى
چو خورشيد پيدا شد از آسمان * ازو گشت روشن « 3 » زمين و زمان
دل مادر از درد گشته دو نيم * همه شب همى بود با ترس و بيم
بيامد از آن خان گوهرفروش * ز بيم « 4 » روان رفته زو صبر « 5 » و هوش
پرانديشه بنشست خسته روان * همى گفت با داور آسمان
كه اى برتر از جايگاه و زمان * ز ما باد كوته بد بدگمان « 6 »
بيامد بر او زن چارهگر * بپرسيد و او را گرفتش به بر
به شهرو چنين گفت كاى نامور * همه شب به انديشهات ، پرهنر ،
همى بود با درد و تيمار جفت * ز انديشه تا روز رخشان « 7 » نخفت
فرستاد نزد توام نامور * بدان تا ببندم به چاره كمر
همى با تو در كار ياور بوم « 8 » * به هر ره كه خواهيت رهبر بوم
كنون چارهء كار برزو بساز * به گردون سر نامور بر فراز
هامش
( 1 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيت بعد را ندارد ) :بيارم كمندى و سوهان برت * كه مانند جانند اين درخورت( 2 ) . ن : به پيمان آن شير .
( 3 ) . ن : رخشان .
( 4 ) . ن : بيمش .
( 5 ) . ن : آرام .
( 6 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيتهاى 1642 - 1643 را ندارد ) :زمانى برآمد از آنجاى دير * كه رامشگر آمد ز نزديك شير
چو ديدش مر او را و بر پاى جست * چو دانست كز درد و اندوه رست
بپرسيدش او را گرفتش به بر * به مادرش گفت آن يل نامور( 7 ) . ن : همه شب ز انديشهء تو نخفت ، در « ن » دو مصرع جابهجا شده است .
( 8 ) . ن : شوم .