پس آنگَه ازو بازپرس اين سخن * چو گويد همهحال سر تا به بن « 1 »
همه راز او را بجوى از نخست * بدانگَه كه گردد تو را اين درست
بگويش كه ما را چه آمد به روى * ازين خيره سر كوژ پرخاشجوى « 2 »
كنون بازگردم بگويم بدوى * كه آب مرادت روان شد به جوى
شود شادمان پهلوان جهان « 3 » * نبارد همى « 4 » خون دل در نهان « 5 »
بگفت اين و از خانه آمد برون * همى رفت شادان بر رهنمون
چو آمد بر او همه بازگفت * رخ نامور همچو گل برشكفت
به دو گفت درمان اين كار چيست * بدين درد ما را همى يار كيست
برين بر چه سازم « 6 » چه افسون كنم * كه پاى خود از بند بيرون كنم
مر او را كه آرد « 7 » به نزديك من * كه رخشان كند جان تاريك من
به دو گفت رامشگر اى نامدار * بسازم تو را من بدين راى كار
يكى چاره سازم بدين « 8 » كار من * از انديشه و راى « 9 » هشيار من
بدانگَه كه سر برزند آفتاب * جهان « 10 » گردد از وى درّ خوشاب
شوم نزد آن بانو بانوان * بسازيم تدبير ما « 11 » هردوان
بگويم كه تا اسب آرد « 12 » چهار * چنان چون بود درخور نامدار « 13 »
هامش
( 1 ) . ن : چه گويد همان تا تو اى شهرهزن ( ! ) .
( 2 ) . « ن » به جاى بيتهاى 1620 - 1621 دارد :كنون چون ز راز تو آگه شوم * به كام دل خود سوى شه شوم
شوم بازگويم مر او را تمام * كه فرزند اويى و او هست مام( 3 ) . ن : برافروزد از شادى آن نامدار .
( 4 ) . ن : دگر .
( 5 ) . ن : بر كنار ، و سپس بيت 1621 را آورده است .
( 6 ) . ن : چه سازم بر اين بر .
( 7 ) . ن : كه آرد مر او را .
( 8 ) . ن : برين .
( 9 ) . ن : راى و .
( 10 ) . ن : شبه .
( 11 ) . ك : مر .
( 12 ) . ن : بخرد .
( 13 ) . ن : تكاور بكردار باد بهار .