ز بهر من آمد بدين « 1 » جاى بر * و گرنه نخواهد همى سيم و زر
مرا گر ز ايدر رهايى بود * تو را در جهان پادشاهى بود
هماكنون از ايدر برو باز جاى * به نرمى همان راه بربط سراى
زمانى برآساى با شهرهزن * چو خالى شود خانه از انجمن
بپرسش كه ايدر مراد تو چيست * تو را انده و درد از بهر كيست « 2 »
همانا كه برزوى را مادرى * كه روز و شب از درد پرآذرى
اگر مادر نامدارى بگوى * كه تا اندرونت « 3 » بوم راهجوى
بيامد دوان نزد شهروى زن * به ديدار او شاد شد انجمن « 4 »
به دو گفت بهرام گوهرفروش * كه اى راحت جان و آرام و هوش
زمانى دل نامور شاد دار * همه كار نابوده را باد دار
خروشيد رامشگر پهلوان * بدانسان كه شد شادمان زو روان
[ چو بگذشت از شب يكى نيمه بيش * همان خواب زد بر سر و چشم نيش ]
بخفتند بهرام و فرزند و زن * به دو گفت ، رامشگر راىزن « 5 »
سبك پردهء راز را بردريد * چو آواز برزو به شهرو رسيد « 6 » ،
دلش گشت خرّم از اين راز او * به چاره بدانست آن ساز او « 7 »
هامش
( 1 ) . ن : برين .
( 2 ) . ن : به دل درد و اندوهت از بهر چيست ، پس از اين بيت افزوده است :به دو گفت برگو چه نامى به نام * نژادت كدام است و شهرت كدام( 3 ) . ن : اندرانت .
( 4 ) . « ن » به جاى بيتهاى 1593 - 1596 دارد :چو بشنيد زن در زمان باز شد * تو گفتى كه با باد همراز شد
به دو شادمان گشت بهرام و زن * نشستند و گفتند بربط بزن( 5 ) . ن : بماندند تنها همان هردو تن .
( 6 ) . ن : چو رامشگر آن خانه تنها بديد ، در اين دستنويس دو مصرع جابهجا شده است .
( 7 ) . ن :تو برزوى را گوئيا مادرى * كه از درد او دل پر از آذرى