به دو گفت كاى « 1 » زن تو را اينكه گفت * كه آورد رازم برون از نهفت
كسى در « 2 » جهان از من آگاه نيست * مرا پيشه جز ناله و آه نيست
چه دانى كه برزوى را مادرم * همى از پى او به هر كشورم
همانا كه برزوت آگاه كرد * كه تيرهشبت « 3 » نزد من راه كرد
اگر بازگويى به من اين رواست * كه جان من اندر دم اژدهاست
بگفت اين و از ديده باريد خون * همى كرد از درد بر دل فسون
به دو گفت رامشگر اى زن خموش * نبايد كه بهرام گوهرفروش
ازين راز ما هيچ آگه شود * ز چاره مرا دست كوته شود
مرا داد برزوى از تو خبر * فرستاد نزد توام نامور
چو انگشترى ديد در دست من * مرا گفت بنماى اى شهرهزن
چو بستاد « 4 » برزوى خيره بماند * نگينش نگه كرد و نامش « 5 » بخواند
بباريد از ديده خون جگر * چنان نامور مرد پرخاشخر
به ديّان و دادار سوگند داد * به رخشنده آتش به خورشيد و باد « 6 »
به ديّان « 7 » دادار و چرخ بلند * به خورشيد و شمشير و گرز و كمند
كه سر را « 8 » نپيچم ز فرمان تو * نگردم پس از عهد « 9 » و پيمان تو
مرا گفت برخيز با راى و « 10 » هوش * برو شاد « 11 » تا خان گوهرفروش
بياساى « 12 » و بنشين و چيزى « 13 » بزن * چو گردد پراكنده از انجمن
هامش
( 1 ) . ن : اى .
( 2 ) . ن : كس اندر .
( 3 ) . ك : شب او .
( 4 ) . ن : بگرفت .
( 5 ) . ن : تيره .
( 6 ) . ن :مرا داد سوگند و پيمان بكرد * به روز سفيد و شب لاجورد( 7 ) . ن : يزدان .
( 8 ) . ن : من سر .
( 9 ) . ن : نه برگردم از گفت .
( 10 ) . ن : و بازآر .
( 11 ) . ن : زود .
( 12 ) . ن : برآساى .
( 13 ) . ن : بربط .