چنين گفت برزوى آنگَه بدوى * كه اى نامور دلبر خوبروى
چگونهست آن زن به ديدار و موى « 1 » * چه مىجويد امشب در ايوان اوى
چو رامشگر آن درد برزوى ديد * به چربى پس آنگَه سخن گستريد
به دو گفت كاى شاه آزادگان * چنين گفت بهرام بازارگان
كه بازارگان است اين « 2 » شهرهزن * به بازارگانى سر انجمن
نكوروى « 3 » و آزاده و تيزهوش * ورا نام شهروى گوهرفروش
به بالا بلند است و زيبا به روى * نديدم به گيتى چنين روى و موى « 4 »
چنين گفت شويم به آمل « 5 » بمرد * مرا و پسر « 6 » را به زارى سپرد
ندانم كه شهرو نژاد از كجاست * همى « 7 » آمدن سوى ايران چراست « 8 »
چو بشنيد برزو بلرزيد « 9 » سخت * بپژمرد مانند برگ درخت
سپهبد ز ديده بباريد آب * همى ريخت بر خاك درّ خوشاب
ز انديشه آن « 10 » مرد ، خسته روان * به دو « 11 » گفت رامشگر اى پهلوان
چه بودت كه گشتى ازين سان دژم * ز ديدار من گشت شاديت « 12 » كم
چه بودت كزين سان فرورفتهاى * بپژمرده روى و به دل تفتهاى « 13 »
چه آمد نهيبت « 14 » ز انگشترى * به من شايد ار گويى اين داورى
گلى بودى از ناز و شادى به بار * چه بودت كه گشتى چنين سوگوار
نگويى كه اين نالهء زار چيست « 15 » * تو را در دل اين درد از بهر كيست « 16 »
هامش
( 1 ) . ن : خوى .
( 2 ) . ن : آن .
( 3 ) . ن : راى .
( 4 ) . ن : شخودهست روى و بريدهست موى .
( 5 ) . ن : به آمل بگويد كه شويم .
( 6 ) . ن : پسر را و ما .
( 7 ) . ن : همى ز .
( 8 ) . ن : خواست .
( 9 ) . ن : فرو رفت .
( 10 ) . ن : از انديشه شد .
( 11 ) . ن : همى .
( 12 ) . ن : ز گفتار من شاديت گشت .
( 13 ) . ن : بيت را ندارد .
( 14 ) . ن : به پيشت .
( 15 ) . ن : از بهر كيست .
( 16 ) . ن : چيست .