فرستاد و آورد رامشگرش * چنان چون سزا بود اندر « 1 » خورش
بفرمود زن را كه آور تو « 2 » خوان * همان نيز همسايگان را بخوان
پس آنگَه چو از خوان « 3 » بپرداختند * همى مجلسى در خورش « 4 » ساختند
بزد دست و رامشگرش « 5 » بركشيد * نوايى كزو دل ز بر برپريد « 6 »
زن از درد دل كرد زارى بسى * ندانست خود راز او را « 7 » كسى
دل مادر از درد برزو بسوخت * به كردار آتش رخش برفروخت
برون كرد از انگشت « 8 » انگشترى * نگينش « 9 » فروزنده چون مشترى
كه برزو مر او را بسى ديده بود * همان شاه تركانش بخشيده بود « 10 »
به دو گفت شهرو كه اى شهرهزن * نديدم چو تو اندرين انجمن
همى دار اين را ز من يادگار * بود روز كآيد مر اين را به كار
سبك زو ستد آن زن خوشنواز * به انگشت كردش به شادى و ناز
كه ناگه درآمد يكى مزد « 11 » بر * چنين گفتش آن سرور نامور
كه رامشگر گرد برزو كجاست * مر او را سپهدار توران بخواست « 12 »
برون كرد رامشگر از پيش اوى * همى رفت تازان سوى جنگجوى « 13 »
بيامد چو برزو مر او را بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
هامش
( 1 ) . ن : سزاوار بد در .
( 2 ) . ك : آورد .
( 3 ) . ن : كه از نان .
( 4 ) . ن : به شادى دگر بزمگه .
( 5 ) . ك : رامشگر و .
( 6 ) . ن : دميد .
( 7 ) . ن : را از او هر .
( 8 ) . ن : ز انگشتش .
( 9 ) . ن : نگينى .
( 10 ) . ن : پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيتهاى 1530 - 1533 را ندارد ) :برون كرد ز انگشت و دادش بدوى * به دو گفت برخور ايا خوب روز
چو بخشيدش انگشترى در زمان * خروش آمد از درگه مرزبان( 11 ) . ك : مرد ( متن اصلاح قياسى است ) .
( 12 ) . ن : بگو تا بيايد كه برزوش خواست .
( 13 ) . ن :سبك جست بر پاى رامشگرش * خرامان و شادان بيامد برش