بيامد به بازار هم در زمان * همى رفت هر سوى چون بيهشان
بدان خان « 1 » بازارگانان شد اوى * برافكند چادر بپوشيد روى « 2 »
يكى خان بستد زن چارهگر * همى بود با هركسى نامور « 3 »
به جايى كه گوهرفروشان بدند * به نزديك ايوان دستان بدند
يكى مهترى بود با راى و هوش * ورا نام بهرام گوهرفروش
فراوان مر او را زر و سيم بود * ز درويشى و رنج بىبيم بود
جوانى به كردار تابنده ماه * به نزديك رستم ورا دستگاه
بيامد زن پرخرد نزد اوى * به دو گفت كاى مهتر نامجوى
فراوان ازين گونه دارم گهر * كسى را فروش [ اين ] و يا « 4 » خود بخر
وزان « 5 » پس يكى پاره لعل بدخش * به دو داد مهروى خورشيدفش « 6 »
يكى پاره ياقوت رخشان چو شيد * زن نامور را به دو بد اميد
چو بهرام گوهرفروش آن بديد * چو گلبرگ رخسار او بشكفيد
به دو گفت بهرام كاى نامجوى « 7 » * كه را بود ازين گونه اى ماهروى « 8 »
به دو گفت شهرو كه اى نامور * بگويم تو را اين همه دربهدر
مرا شوهرى بود بازارگان * ز تخم بزرگان و آزادگان
جوان مرد و آزاده و نامجوى * ستوده به هر جاى با آب و روى « 9 »
به درياى آمل درون « 10 » در بمرد * مرا و پسر را به شيون سپرد
ازو ماند اين گوهر و سيم و زر * بسى در و ياقوت و طوق و كمر
چو بشنيد بهرام آنگاه گفت * كه با تو خرد باد « 11 » همواره جفت
هامش
( 1 ) . ن : جاى .
( 2 ) . ن : به چادر بپوشيد پس روى و موى .
( 3 ) . ن :يكى حجره بگرفت زان جايگاه * بر آن شارع شهر و بازارگاه( 4 ) . ن : يكى را فروش اين دگر .
( 5 ) . ن : از آن .
( 6 ) . ن : بخش .
( 7 ) . ن : ماهروى .
( 8 ) . ن : كه را باشد اين مايه و رنگوبوى .
( 9 ) . ن : آبروى .
( 10 ) . ن : درين .
( 11 ) . ن : بود .