ازو بستد آن گوهر شاهوار * به دو گفت كاى بانوى نامدار
اگر ديگرت هست فردا بيار * بدان تا برم نزد سام سوار « 1 »
سپهبد برآرد همه كام تو * به گردون گردان رسد نام تو
همى بود شهروى بىكام دل * ز انديشه مانده دو پايش به گل
شدى سوى بهرام گوهرفروش * از انديشه هر لحظه رفتى ز هوش
همه شب نخفتى ز اندوه و درد * همى بركشيدى ز دل آه سرد
به دربند ارگ آمدى گاهگاه « 2 » * همى كردى از دور در وى نگاه
يكى جايگه ديد « 3 » و حصنى بلند * كه بالاش افزون بد از ده كمند
به شب پاسبانانش هشتاد « 4 » مرد * به روز از دليرانش هفتاد « 5 » مرد « 6 »
به چاره درون رفتنش ره نبود * همى گفت كاين رنج بردن چه سود
از آنجا سوى خانه شد با خروش * به پيش آمدش مرد گوهرفروش
بپرسيد بهرام از شهرهزن * كجا رفتى اين وقت ازين انجمن « 7 » ؟
زن آنگَه چنين داد وى را جواب * به چاره نهان كرد از ديده آب
هامش
( 1 ) . ن : كه تا من برم نزد هر شهريار ، و افزوده است ( در عوض بيتهاى 1493 - 1495 را ندارد ) :ستاند هر آن كس كه خواهد ز تو * مپندار كاين دير ماند به تو
به سوداگرى دست بازى ببست * همانجا همه روز تا شب نشست
هر آن چيز كانجا بهايى بدى * اگرچه مر آن را روايى بدى
نخستين خريدى وى اندر زمان * دگر كس نديدى از آن ديگران
برين گونه دو ماه آنجا بماند * كه آن داستان بر كسى برنخواند
نيارست با هيچكس گفت راز * همى بود روز و شب اندر گداز( 2 ) . ن : به گاه .
( 3 ) . ن : كنده ديدى .
( 4 ) . ن : هفتاد .
( 5 ) . ن : دليران و مردان .
( 6 ) . ك : كرد ( گرد ؟ ) .
( 7 ) . ن :به دو گفت در خانه نغنودهاى * درين وقت ايدر كجا بودهاى