چنين گفت پس زن كه چون دست اوى « 1 » * چو بشكست « 2 » در جنگ ، آن نامجوى ؛
نكشتند از آن پس مر آن « 3 » كينهخواه * به كين سپهدار ايران سپاه ؟
چنين پاسخش داد مرد دلير * كه برزوى را بسته بر سان شير
فرامرز بردش سوى سيستان * خود و نامداران زاولستان « 4 »
جهانپهلوان چون شود باز جاى * درآرد سپهدار نو را « 5 » ز پاى
چو بشنيد ازو زن دم اندركشيد * يكى آه سرد از جگر بركشيد
پرانديشه برگشت از آنجا « 6 » دوان * سرشكش ز ديده به رخ بر روان
همى گفت اين « 7 » چاره را چون كنم * كه پاى وى از بند بيرون كنم
چه سازيم و درمان اين كار چيست * درين راه بىره « 8 » مرا يار كيست
ببست اندر آن كار آنگَه روان * رخ از درد زرد و دل از غم نوان
چو برگشت از درگه شاه باز « 9 » * بدان سان كه باشد همى چارهساز « 10 »
روان شد سوى سيستان چارهگر * بسى برد با خويشتن سيم و زر
همى رفت تا شهر رستم رسيد * زن چارهگر چون بدان سو « 11 » كشيد
هامش
چنين گفت او را سرافراز شاه * كز ايدر نراند سپهبد سپاه
چو گردد سپهدار ايران درست * از آن پس همى راى و فرمان توست
ز فرمان خسرو نتابيد سر * سرافراز گردان گو پرهنر
همى داردش پيش خود روز و شب * گرامى و مى را گرفته به لب
ز فرمان و رايش نيامد به در * جهانجوى كيخسرو نامور( 1 ) . ن : چو دست و روى .
( 2 ) . ن : شكستهست .
( 3 ) . ن : نكشت است زان پس همى .
( 4 ) . ن : زابلستان ، پس از اين بيت افزوده است :به دربند ارگ اندرون زار و خوار * به بند اندرست آن گو نامدار( 5 ) . ن : توران .
( 6 ) . ن : زانجا .
( 7 ) . ن : چون .
( 8 ) . ن : رهنمونى .
( 9 ) . ن : جايگه چارهساز .
( 10 ) . ن : بيامد به جايى كه بودش فراز .
( 11 ) . ك : بدانش ( ؟ ) .