تو را چون شهان هيچ « 1 » فرهنگ نيست * به آورد رفتن تو را ننگ نيست
مگر آنكه لشكر فرازآورى * دل نامور در گداز آورى
ز هر شهر و برزن « 2 » يكى انجمن * فرازآورى همچو فرزند من
به يارى همان « 3 » لشكر بىشمار * به ايران برى از پى كارزار
چنان چون بود مردم چارهساز * به كشتن سپارى و گردى تو باز
چو گردد همى جنگ گردان « 4 » درشت * به ميدان همى از تو بينند پشت
همى گفت و مىكند موى « 5 » سرش * ز خون چاك گشته دل اندر برش
همى ريخت از ديدگان جوى خون * سر نامور شد ز شرمش نگون
چو افراسيابش بر آنسان بديد * ز ديده سرشكش به رخ برچكيد « 6 »
به دو گفت پيران كه اى شهرهزن * كنون بشنو از من سراسر سخن
نه كشتند برزوى و نه خسته شد * به آورد رستم همى بسته شد
فرستاد وى را سوى سيستان * چو دو « 7 » نامداران زابلستان
زن نامور گشت ازو « 8 » شادمان * بر آن « 9 » سان كه يابد همى مرده جان
به ديّان كه گر زنده بينمش « 10 » باز * به گردون رسانم سر سرفراز
همه بند و زندانش را « 11 » بشكنم * همه شهر ايران به هم برزنم
رهانمش از بند هنگام خواب * به بخت جهاندار افراسياب
بگفت اين و از پيش او بازگشت * تو گفتى كه با باد انباز گشت
ز هرگونه چيزى « 12 » فراز آوريد * بسى زر و گوهر از آن « 13 » برگزيد
هامش
( 1 ) . ن : شها ايچ .
( 2 ) . ن : ز شهر ايزدان .
( 3 ) . ن : همى .
( 4 ) . ن : تركان .
( 5 ) . ن : موى از .
( 6 ) . در « ن » دو مصراع جابهجا شده و مصرع دوم چنين است : « رخش گشت [ ز ] انديشه چو [ ن ] شنبليد » ؛ متن : ك ، م .
( 7 ) . ن : خود و .
( 8 ) . ن : زان .
( 9 ) . ن : بدان .
( 10 ) . ن : بگفتا كه گر بينمش زنده .
( 11 ) . ن : زندان او .
( 12 ) . ن : جاى گوهر .
( 13 ) . ن : ز هر صد يكى قيمتى .